بررسی جامعه‌شناختی عوامل اجتماعی و فرهنگی موثر بر بروز طلاق عاطفی (جامعه‌ مورد مطالعه: شهرستان مسجدسلیمان در سال 1396)

نوع مقاله: علمی پژوهشی

نویسندگان

1 . استادیار گروه جامعه‌‌شناسی ، دانشکده علوم اجتماعی،دانشگاه آزاد واحد شوشتر، شوشتر، ایران ( نویسنده مسئول) abbasi.khayyam@yahoo.com

2 کارشناسی‌ا‌رشد جمعیت‌شناسی و دبیر آموزش و پرورش شهرستان مسجدسلیمان

چکیده

این پژوهش با هدف بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی موثر بر بروز طلاق عاطفی در شهرستان مسجدسلیمان انجام شده­است.روش انجام پژوهش پیمایشی، با رویکرد کاربردی و با مدل همبستگی میان متغیرها تعیین شده؛ و داده­ها با استفاده از پرسشنامه خودسنجی، از نمونه­ای با حجم 382 نفر از افراد متأهل ساکن شهرستان مسجدسلیمان گردآوری شدند که با روش نمونه­گیری تصادفی ساده و با استفاده از فرمول کوکران انتخاب شدند. فرضیه­ها با ضریب همبستگی پیرسون و رگرسیون چندمتغیره آزمایش شدند. بر اساس آزمون رگرسیون چندمتغیره در تبیین طلاق عاطفی از روی مجموع متغیرهای مستقل موجود،ضریب همبستگی چندگانه (75/0= R) و ضریب تعیین (56/0=R2) به­دست آمده­است؛ یعنی از روی متغیرهای مستقل (فاصله­ای) معنی­دار موجود در مدل می­توان تا حدود 56/0 درصد واریانس طلاق عاطفی را تبیین کرد. نتایج پژوهش نشان دادند که بین متغیرهای پای­بندی به اعتقادات دینی، نظم درون خانواده، سرمایه اجتماعی درون خانواده، شناخت زوجین از یکدیگر و سلامت روانی، با طلاق عاطفی رابطه­ی معنادار وجود دارد.

تازه های تحقیق

------------

کلیدواژه‌ها


 

مقدمه

از منظر جامعه­شناسی، هر جامعه­ی پویایی،مبتلابه تعدادی مسائل اجتماعی هم هست، اما در عین حال، هر مسأله­ای اجتماعی تا اندازه­ای که به تعبیر دورکیم «طبیعی» محسوب می­شود، نه تنها تهدیدی جدی برای اختلال هر سیستم محسوب نمی­شود بلکه از نگاه فونکسیونالیستی، واجد کارکرد مثبت هم هست؛ از این زاویه که هشداری­است تا اختلال­های نظام­های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی،اجتماعی و خانوادگی را پدیدار کند. مسأله اجتماعی، هم نشان­دهنده فاصله میان واقعیت­های اجتماعی با ارزش­های اجتماعی­است؛ هم بیشتر صاحب­نظران  روی مسأله­بودن آن اتفاق نظر دارند؛ و هم این­که قابلیت اصلاح و تحلیل دارند.( نک: جان­مشونیس، 1396؛ گروه مؤلفان، 1397؛ معیدفر، 1397).

جامعه­شناسان و روان­شناسان، خانواده را یکی از نهادهای مهم اجتماعی معرفی کرده­اند که تکوین آن ناشی از پیوند زناشویی زن و مرد است (کوئن،1397:186). از آن­جایی که  روابط سالم در جامعه بر اساس روابط سالم در خانواده شکل می­گیرد و هر اندازه روابط درون خانواده متعادل­ترو مناسب­تر باشد، خانواده و به تبع آن جامعه از ثبات و استحکام بیشتری برخوردار است (اعزازی،1387: 12)؛ بنابراین، یافتن مسائل خانوداه­های ایرانی و تحلیل و تعلیل آنها، می­تواند به ثبات خانواده،تربیت صحیح فرزندان و پیش­گیری از سرایت این مسائل به دیگر خرده­نظام­های جامعه بینجامد. طلاق در خانواده­های ایرانی در هیأت یک مسأله اجتماعی، مشکلات پیدا و پنهان دیگری را برای نظام اجتماعی کلان کشور به وجود آورده­است.در سال 1397،از هر 5/3 ازدواج، یکی منجر به طلاق شده است. در سال 1396 بنا بر آمار ثبت احوال کشور، از تعداد 174578 طلاق قطعی، تعداد 9207 از آن در استان خوزستان ثبت شده­است.(سایت ثبت احوال کشور،30 خرداد 1398).با این وجود،آمار رسمی طلاق نیز به درستی نشان­دهنده میزان ناکامی همسران در زندگی زناشویی نیست، زیرا در کنار آن،آمار پنهان  طلاق عاطفی یعنی زندگی­های خاموش[…] که زن و مرد در کنار هم به سردی زندگی می­کنند ولی تقاضای طلاق قانونی نمی­کنند (بخارایی، 1396))، نیز وجود دارد که به طور نامحسوس،کارکردهای منفی بسیاری دارد. در واقع برخی از ازدواج­ها که به مرحله طلاق رسمی نرسیده­اند، به ازدواج­های فاقد محتوایی تبدیل می­شوند که فاقد عشق، مصاحبت و دوستی هستند و همسران فقط با روند و جریان زندگی خانوادگی به پیش می­روند (استیل و کید[1]،1388 :260).در این حالت، طلاق عاطفی به عنوان انتخابی نفرت­انگیز بین تسلیم و نفرت از خود تجربه می­شود که در آن هریک از زن و شوهر، به دلیل احساس غمگینی و ناامیدی، دیگری را آزار می­دهد (اسکانزونی و اسکانزونی[2] ،1988: 572).در جامعه­ی امروز به علل متعددی چون گذر از سنت به مدرنیته، تغییر نظام و ساختار خانواده­ها،فشارهای شغلی و اجتماعی و پیداشدن نقش­های جدید مانند  اشتغال زنان، مشکلات و تعارض­های خانوادگی و زناشویی افزایش چشمگیری یافته­اند که منجر به تکوین مسأله اجتماعی طلاق عاطفی شده و کارکردهای اصلی خانواده را دچار اختلال کرده­اند.این پژوهش در پی پاسخ به این سوال است که: چه عوامل اجتماعی و فرهنگی بر بروز طلاق عاطفی در میان شهروندان شهر مسجدسلیمان تأثیر گذاشته­اند.؟.

اهمیت و ضرورت پژوهش

ازدواج و ساختار خانواده، به عنوان زیرساخت جامعه، متأثر از تغییرات و تحولات ساختارهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی محاط بر خود است.خانواده،از نهادهای نخستین و پراهمیت و در واقعیت،یکی از نظام­های جامعه محسوب می­شود که با دیگر نهادهای موجود و مهم، شبکه­ی ارتباطی گسترده و عمیقی دارد. از یک زاویه تحلیل، می­توان این شبکه ارتباطی را «شبکه ارتباطی تبادلی» نام نهاد.در این شبکه،هر کدام از نهادها با عملکردهای­شان،هم­چنان که تعادل درونی خود را برای بقا و تداوم حیات به صورت هدفمند دنبال می­کنند؛ نوع و نحوه فعالیت­های­شان، به صورت کنش – واکنش بر ساختار، فرم و فعالیت­های نهادهای دیگر تأثیر می­گذارند یا از آنها متأثر می­شوند.در این میان، نهاد خانواده به سبب دارا بودن کارکرد تولید مثل و عاملیت بقای جامعه و نیز تربیت فرزندان برای بر عهده گرفتن نقش­های متفاوت و متنوع اجتماعی، اهمیت خاص دارد. این اهمیت دوچندان می­شود وقتی که تاریخ جوامع گوناگون نشان می­دهند که این نهاد بدون جایگزین است؛ به این معنا که چنان­چه نهادی مانند اقتصاد یا سیاست، به هر علتی دچار اضمحلال و نابودی شود،خصلت بازخوراندی جامعه در صدد تولید یا جایگزین کردن نهادی دیگر به جای آن می­شود؛ در حالی که فروپاشی یا اضمحلال نهاد خانواده، درست مساوی با تلاشی، فروپاشی و نابودی هر جامعه­ای محسوب می­شود و از این منظر، پژوهش پیرامون مشکلات و مسائل نهاد خانواده، اهمیت و ضرورت حیاتی دارد. یکی از وجوه تأثیرپذیری از تغییرات و تحولات نهادی و شبکه ارتباطات مبادله­ای نهادها، در پدیده­ی طلاق عاطفی نمود پیدا می­کند؛ بنابراین مهم و ضروری­است که برای کاهش پیامدهای این پدیده و مسأله اجتماعی،دست به پژوهش زد تا بتوان راه حل­های مناسبی ارائه داد.

 

مبانی و چارچوب نظری          

در تدوین پِژوهش­هایی مانند پژوهش پیش روی که هدفی کاربردی و تحلیلی از معضلات اجتماعی دارند، فرض اصلی این است که: وجود مشکلات اجتماعی در ایران معاصر، معلول گذار تاریخی از مرحله سنت به مدرنیزم است.در نتیجه­ی این گذار، نظم بنیادین و توافقی جامعه دچار اختلال می­شود؛ چرا که انتظام و سامان پیشین از بین برخاسته و نظم جدید هنوز مستقر و نهادینه نشده­است.مطالعات جامعه­شناسانی که با دیدگاه تاریخی- ساختاری به مشکلات مبتلابه جامعه ایران می می­نگرند، نشان داده که «طلاق» ( از هر نوعی) و افزایش آن معلول علت کلان ذکرشده (گذار تاریخی ) است؛ لیکن قبل از آن، در مسائلی مانند ناسازگازی زناشویی و طلاق عاطفی، خانواده از انجام کارکردهای خود ناتوان شده و درکوتاه­مدت و هم­چنین درازمدت ، نتایج منفی نامتعادلی خانواده به شکل مسائل دیگر، کل ساختار جامعه را به سوی ناکار­آمدی و اختلال سوق می­دهد.برای یافتن عوامل طلاق عاطفی در درون خانواده­ها از چند دیدگاه می­توان استفاده کرد:

-        از دیدگاه روان­شناختی و تأکید بر عوامل روانی و شخصیتی ؛

- از دیدگاه جامعه­شناختی و تأکید بر عوامل جامعوی؛

- از دیدگاه ترکیبی (جامعه­شناختی و روان­شناختی).

در عین حال، می­توان تغییرات ساختاری در خانواده امروز ایران را از منظر سه پارادیم مسلط در جامعه­شناسی، یعنی پارادایم اثباتی، پارادایم تضادی و پارادایم تفسیری بررسی کرد.در این میان، رهیافت سیستمی یا کارکردگرایانه که پتانسیل تحلیل ابعاد توافق و تضاد درون حانواده را  دارد، مورد توجه پژوهش­گران حوزه جامعه­شناسی خانواده قرار دارد.

از این منظر، عناصر متشکله یک سیستم در ارتباط با هم­اند و دست­یابی به اهداف سیستم (در اینجا خانواده)، جز در پرتو انسجام،هماهنگی و همکاری اجزاء میسر نخواهد بود.معمولاً در جوامع معاصر به واسطه تحولات عمیق فنی و جمعیتی، ‌تغییرات تند و روزافزونی در محیط نظام‌های اجتماعی ایجاد می‌شود و به­خاطر شدت این تغییرات،‌ نظام اجتماعی و ساختارهای تشکیل دهنده آن دچار دردسر فراوان شده و در واکنش نسبت به محیط، رابطه تعادلی قبلی میان محیط و نظام اجتماعی و نیز اجزاء نظام مخدوش می‌شود و  مدت­ها طول می‌کشد تا این تعادل برقرار شود. اما از آنجا که این تغییرات محیطی دائمی و رو به تزاید است، بنابراین امروزه مسأله اجتماعی در جوامع معاصر امری اجتناب ناپذیر و همیشگی شده­است.(معیدفر،1388:23).

در رهیافت سیستمی،پارسونز جامعه را متشکل از افراد کنش­گری می­داند که اهداف مشترکی را دنبال می­کنند.این اهداف بر حسب سنت کارکردگرایی قطعا در نیازهای مشترک ریشه دارد(توسلی،1395:219). پارسونز، جامعه را به مثابه سیستمی فرض می­کند که چهار پیش­نیاز کارکردی دارد.این پیش­نیازها، برای پایداری هر سیستمی ضروری هستند و لاجرم، فقدان آنها، منجر به متلاشی­شدن سیستم می­گردد: سازگاری و انطباق با محیط ( نتیجه­ی خرده­سیستم اقتصاد)؛ هدف­یابی ( وظیفه خرده­سیستم سیاست)؛ یکپارچگی و انتظام درونی ( نتیجه­ی کارکرد خرده­سیستم قانون) و نیاز به حفظ الگو ( وظیفه­ی خرده­سیستم فرهنگی).(ادگار و سجویک،276:1387).

در مدل تحلیلی پارسونز، همین پیش­نیازهای کارکردی را می­توان برای «خانواده به­مثابه یک سیستم» مفروض پنداشت.بقای خانواده در گرو برآورده­شدن این پیش­نیازها و تعادل درون آن است.بر اساس منطق سیستمی، هر اختلالی در هر عنصری از آن، منجر به اختلال در کل سیستم و ناتوانی­اش از انجام کارکردهای ذاتی و اصلی می­شود.پارسونز بر همین اساس، ضمن تأکید بر هسته­ای شدن خانواده در فرایند مدرنیزاسیون، تحلیلی هم از کارکردهای خانواده به عنوان یکی از نهادهای اساسی جامعه ارائه داد. از نظر وی، هم­چنان که جوامع از وضع سنتی به مدرن­شدن پیش می­روند،کارکرد اقتصادی خانواده رو به کاهش و کارکرد فرهنگ­پذیر کردن نوباوگان و اجتماعی­کردن آنها افزایش می­یابد؛ ضمن اینکه خانواده نقش حمایتی احساسی و عاطفی در مورد اعضایش را محفوظ نگه می­دارد.گذار خانواده از ساختار گسترده و خویشاوندی به ساختار هسته­ای نیز منجر به تغییر بنیادین ساختار و کارکردهای آن می­شود؛ به­علاوه که نقش زن در حوزه خصوصی خانواده و نقش مرد در ارتباطش با نهادهای خارج از چارچوب خانواده مانند نهاد سیاست و اقتصاد پررنگ­تر می­شوند.این تغییرات را هم پارسونز و هم دیگر جامعه­شناسان کارکردگرا ذیل مفهوم مهم «تفکیک ساختاری» تئوری­پردازی کرده­اند.(گی­روشه، 1376).در دیدگاه پارسونز، هرچند بر توافق و انسجام درون هر سیستمی تأکید شده( در اینجا سیستم خانواده)، لیکن تضاد درون اعضا خانواده نیز لحاظ شده­است.در واقع، تضاد میان اعضا خانواده( چه تضادهای میان زنان و شوهران و چه تضادهای میان والدین و فرزندان)، تضاد میان نقش­های اجتماعی­است که جامعه به آنها محول کرده­است.از نظر پارسونز هر نظم اجتماعی بالقوه و بالفعل در معرض بمباران منافع متضاد کنش­گران اجتماعی است. برای چنین مشکلی پارسونز در واکنش به نظریه­های فایده­گرای نظم، پاسخ هنجاری ارائه می‌نماید.(چلبی، 1375: 15). در این معنا، هرچند سازگاری و توافق هنجاری میان نقش­های زنانه و مردانه باعث شکل­گیری نهاد خانواده و تدوام حیات آن می­گردد، اما منافع کنش­گران و ایفاکنندگان نقش­ها ( زنان و شوهران)، نوعی «تضاد نقش» را هم به صورت پنهان و هم به صورت آشکار، در ساخت خانواده نهادینه می­کند. این  توافق و تضاد را می­توان روی طیفی نشان داد که یک قطب آن، سازگاری و قطب دیگر آن ناسازگاری­است. به این ترتیب،زمانی که ناسازگاری به علت تضاد نقش­ها پدیدار می­گردد، نوع شدید آن، منجر به ایجاد یا افزایش«فاصله اجتماعی» میان اعضا و کاهش تفاهم می­شود که نتیجه بلافصل آن طلاق عاطفی یا طلاق رسمی­است.

اینگلهارت نیز در مطالعه­ای در چند موج پیرامون تحولات ساختاری ناشی از گذار سنت به مدرنیته (تحول فرهنگی در جامعه پیشرفته صنعتی، 1372 و تغییر فرهنگی و دموکراسی، 1389) و تأثیرات مدرن شدن جوامع بر پدیده­های اجتماعی مانند دین، سیاست ، خانواده و ... معتقد است که در جوامع سنتی، همه اجزای فرهنگ، بخشی از بدنة فرهنگ عمومی به حساب می­آمدند، اما پیشرفت‌های صنعتی و تغییر بینش­ها به سبب تحولات معرفتی، جمعیتی و نسلی، هنجارهای غالب گذشته را به چالش کشید و در این حال توافقات یا تضادهای جمعی و گروهی، نسبت به پدیده‌های فرهنگی (فرهنگ عمومی) تغییرات بسیاری را از سر گذرانید. با رویش اشکال جدید، دیگر نمی‌توان تمامی اجزای درون جوامع یا میان جوامع را در قالب یک نوع زیست خاص عمومی مقوله‌بندی نمود. اینگلهارت این مفهوم را در قالب تفاوت‌های میان - فرهنگی توضیح می‌دهد: «جهان­بینی‌های متداول که از یک جامعه به جامعه­ی دیگر تفاوت می‌کنند، بازتاب تجربه­های متفاوت مردمان مختلف هستند. بنابراین مردم به تفاوت‌های پایدار اما نه غیرقابل تغییر در موقعیت‌های مشابه واکنش متفاوتی دارند» (اینگلهارت؛ 1373: 477). مدرنیته به طور کلی، باعث به وجود آمدن «تفکیک ساختاری» در جوامع شده­است. مجموعه­ی این تحولات را اینگلهارت تحت عنوان «دگرگونی ارزش­ها»( اینگلهارت،73:1373؛ سرایی و اجاقلو،26:1393-21) تئوری­پردازی کرده که با توجه به این تئوری، مادی­شدن ارزش­ها در میان جوامعی که روبه سوی مدرن­شدن دارند، دگردیسی عمیق و شتاب­ناکی را در ارزش­ها و کارکردهای خانواده پدید آورده­است.بنابراین، با تشدید روند مادی­شدن ارزش­های متعلق به خانواده، هرچند طلاق پنهان در میان بخشی از افراد جامعه (به­خصوص نسل گذشته) ضدارزش ارزیابی می­شد، اما چون همسران مبتلابه این مسأله (در نسل فعلی) توانایی و فرصت تبدیل آن به یک موضوع تبادلی را دارند، می­تواند ضمن حفظ کژکارکردهای خود، به صورت پنهانی در خانواده­های ایرانی باقی بمانند؛ و گرچه طلاق عاطفی به طور مستمر، زندگی مشترک را تهدید می­کند، اما دگرگونی ارزش­ها، به تعبیر اینگلهارت، «امنیت سازنده»ای را برای زوجین به ارمغان آورده که هزینه­ی ناشی از این نوع طلاق را برای هر کدام از همسران، کاهش می­دهد و به این ترتیب، این­گونه امنیت که توسط تحصیلات، شغل،درآمد،سرمایه اقتصادی یا اجتماعی یا نمادین، به فرد رسیده،تداوم طلاق عاطفی را میسرتر می­کند.

هم­چنین از دیدگاه گیدنز، تحولات عمیق حوزه­های اقتصاد، سیاست، تکنولوژی و فرهنگ، خانوداه را در سطح جهانی تحت تأثیر قرار داده، به نحوی که از خانواده سنتی اثری باقی نمانده­است.گیدنز همانند پارسونز، خانواده سنتی را مجموعه­ای از روابط خویشاوندی می­داند که البته با شکل­گیری مدرنیته، الزامات و مقتضیات ساختاری، راه را برای شکل­گیری خانواده هسته­ای باز کرد.گیدنز، چهار نوع دگرگونی را روایت می­کند که در سطح جهان رخ داده و خانواده را در همان سطح دچار تحول کرده­است.

اولین دگرگونی اصلی، تغییر در کارکردهای واحد خانواده است. دیدگاه گیدنز در این مورد به دیدگاه پارسونز نزدیک است.خانواده سنتی، واحدی اقتصادی بود. فرزندان (به­خصوص)فرزندان پسر، سرمایه­ی خانواده محسوب می­شدند، اما خانواده هسته­ای نه تنها کارکرد اقتصادی ندارد، بلکه داشتن بچه را هزینه­ی اقتصادی می­داند. عصر، «عصر کودک عزیز[3]» است. دومین دگرگونی مورد نظر گیدنز، تغییراتی­است که در هویت­های مبتنی بر زن بودن و مرد بودن رخ داده­است.ظهور اشکال جدیدی از خانواده ( مانند زن – والدینی یا مرد – والدینی)، هم هویت­های مبتنی بر نقش زن و مرد را تغییر داده و هم ساخت خانواده را. گیدنز وقتی سخن از «پدر غایب» و «مادر تنها» می­راند، به طور مفهومی و مختصر هم تغییرات درون­زادی نهاد خانواده را طرح می­کند هم تغییرات برون­زادی را. سومین اتفاق بزرگی که در خانواده رخ ­داده، از دیدگاه گیدنز، تغییرات حوزه­ی قدرت به نفع زنان است.گیدنز در کتاب «راه سوم» (1387) به «خانواده دموکراتیک» پرداخته­است.در ایران نیز معادله قدرت به واسطه­ی برخی متغیرها مانند افزایش آگاهی­های جامعه، برابرانگاری زن و مرد، ضدارزش انگاشتن تبعیض علیه زنان،تحصیلات و اشتغال زنان و آگاهی آنها نسبت به حقوق خود، باعث شده تا قدرت زنان تقریبا معادل مردان باشد و در تصمیم­گیری­ها و مدیریت و تدبیر منزل نقش مؤثرتری داشته­باشند.این دگرگونی در جامعه ایران هم نهادینه شده­است. زن ایرانی دیگر مانند کالا در مناقشات ایلی و عشیره­ای به مثابه «خون­بس» مورد معامله و مبادله قرار نمی­گیرد. به تعبیر گیدنز، «جامعه هر روز مساوات­طلب­تر می­شود». در نهایت،گیدنز معتقد است که تغییرات اساسی و جدی­ای هم در «احساسات و عواطف به­خصوص نسبت به زنان» به وقوع پیوسته و مثلا، تقسیم­بندی­های کلیشه­ای مانند «زن نجیب» و «زن نانجیب» از عرصه­ی ذهن و زبان جامعه رخت بربسته است.به تعبیر گیدنز، ما در زمان «ظهور دموکراسی عواطف« زندگی می­کنیم.( گیدنز، 129:1387-129).

کورت­لوین نیز مفهوم فیلد، پهنه یا میدان(Field) را برای موضوعاتی چون طلاق عاطفی، از دانش فیزیک و با سطح تحلیل میان­رشته­ای ( روان­شناسی، روان­شناسی اجتماعی و جامعه­شناسی) ابزار تحلیلی قرار داده­است. به زعم وی، رفتار هر فرد تابع خصوصیات شخصی و خصوصیات محیطی اوست (مهدوی، 1375: 28 به نقل از رفیع­پور، 1364: 59). لوین معتقد است که به منظور بررسی زندگی مشترک،لازم است عوامل محیطی و روانی مربوط به شرایط زن و شوهر (که شامل انتظارات و خصوصیات همسر نیز می‌شوند) مورد تحلیل قرار گیرند. از نظر وی، شخصیت و محیط مستقل از هم نیستند، بلکه ارتباط بسیار تنگاتنگی با هم دارند. وی ارتباط و وابستگی متقابل عناصر یادشده را در مجموع فضای زندگی می‌نامد (مهدوی، 1375: 29 به نقل از لوین، 1951: 240). نظم نهادینه­شده در شخصیت فرد، طبقه اجتماعی ، به­زیستی و سلامت جسمی و روانی فرد ( که خود متأثر از تحصیلات، درآمد و شبکه روابط اجتماعی و سرمایه اوست)، گروه مرجع فرد، دیگران مهم و میزان آگاهی عمومی و تخصصی، همه بر رضایت زوجین از زندگی و در نتیجه بر میزان اختلافات خانوادگی موثر است. شرایط مختلف زندگی خانوادگی می‌توانند تحت تأثیر عوامل شخصی و محیطی قرار گیرند.

مفهوم «میدان» در کنار مفهوم «سرمایه» در دستگاه فکری کسانی مانند کلمن، فوکویاما، کالینز و بوردیو، تبدیل به یکی از تئوری­های جامعه­شناسی مدرن در قرن بیستم شد. به­ویژه تحلیل بوردیو در کتاب «تمایز» و تحلیلی که از انواع سرمایه (سرمایه اقتصادی، سرمایه اجتماعی، سرمایه فرهنگی و سرمایه نمادین) ارائه داد موجب شد آنالیز تئوریکی پدیده­ها و مسائل اجتماعی جدید دچار تحول شود(بوردیو،384:1984) . با استنباط از مفهوم میدان بوردیو و در ارتباط با موضوع این پژوهش، زندگی اجتماعی و به­ویژه زندگی زناشویی را می­توان میدانی تصور کرد که عاملان اجتماعی ( همسران) در آن به صورت مبادله­ای( مبادله در میدان یا فضایی همچون بازار)،سرمایه­گذاری می­کنند و متناسب با میزان  هزینه­کرد و سرمایه­ی خود، هم سود به دست می­آورند و هم قدرت فراهم می­سازند. در عرصه­ی میدان، مبارزه بر سر منایع و شیوه یا شیوه­های دسترسی به این منابع، و بر اساس قدرت عاملان اجتماعی درون آن در حال انجام است و در نهایت موقعیت هر عاملی مبتنی بر رابطه­ی تسلیم و متابعت، سلطه­گری و هم­ارزی مشخص می­شود. (جنکینز، 1385: 136-135). این تحلیل، نقش تئوری­های اقتصاد بازار آزاد و نیز اثر تئوری مبادله کسانی مانند هومنز و پیتر بلاو را بر بوردیو نشان می­دهد.عوامل خودجوش، طبیعی، نهادی و بیرونی برسازنده سرمایه اجتماعی محسوب می­شوند که در ابعاد ساختاری، شناختی و ارتباطی خود را نمایان می­کند. تعریف مفهوم سرمایه اجتماعی نزد بوردیو و پاتنام شبیه است. سرمایه­ی اجتماعی تجمیع منابع بالفعل و بالقوه­ای­است که از شبکه­ی با دوامی از روابط نهادینه­شده­ی شناخت متقابل یا با عضویت در یک گروه به دست می­آید. در این شبکه هر عضوی مستظهر به سرمایه­ی جمعی است[…]. روابط درون این شبکه، در شکل مبادلات مالی و نمادینی متلور می­شوند که برای حفظ روابط درون شبکه به کمک اعضا می­آیند.استفاده از یک نام مشترک مانند نام طبقه، نام حزب، نام فامیل و... می­تواند در برقراری آغازین این ارتباط یا تحفیظ آن مؤثر باشد.(پاتنام، 147:1385). به عقیده­ی  بوردیو، میدان فضای اجتماعی، ساخت­یافته یا میدانی از نیروها‌ست که در درون آن با افراد دارای استیلا و افراد زیر استیلا با روابط پیوسته و پایدار و با نابرابرها‌یی که درون این میدان اتفاق می‌افتد سروکار داریم. این میدان در عین حال یک میدان مبارزه برای تغییر یا حفظ میدان مبارزه نیز هست. هر کس درون این جهان درگیر رقابتی می‌شود که موضوع آن به دست آوردن قدرت(بالاتری) است که در دست دارد و از طریق این موقعیت او درون میدان و در نتیجه از طریق استراتژی‌هایش مشخص می­شود(ریتزر، 1397؛ بوردیو، 68:1391.). در واقع، فضای اجتماعی به ترتیبی ساخته می‌شود که عاملان و گروه‌های اجتماعی براساس حجم و میزان سرمایه­ی اقتصادی و سرمایه­ی فرهنگی با برخی افراد اشتراکاتی می‌یابند و با برخی دیگر فاصله پیدا می‌کنند. (بوردیو،33:1380). بدیهی­است زمانی که سازمان خانواده را چون یک میدان مفروض می­گیریم،در خانواده سالم و نرمال،اشتراکات مبنای پویایی قرار می­گیرند لیکن زمانی که کارکردهای خانواده مختل می­شوند، زن یا شوهر در تلاش است تا با اتکا به یک سرمایه یا مجموعه­ای از سرمایه­های خود، دیگری را تحت سیطره و استیلای خود بگیرد. در دیدگاه بوردیو، خانواده در حفظ و تداوم نظم اجتماعی و بازتولید آن، نقش مهمی بازی می‌کند؛ نه فقط بازتولید زیست­شناختی بلکه بازتولید اجتماعی یعنی بازتولید ساختار فضای اجتماعی و روابط اجتماعی( بوردیو،189:1381 ).

پیشینه پژوهش

ابراهیمی­منش و شکربیگی(1395) در تحقیقی با روش کیفی کوشیده­اند روند وقوع پدیده طلاق را با استفاده از نظریه مبنایی و مصاحبه عمیق با 40نفر از زنان مطلقه یا در حال طلاق  در تهران شناسایی کنند.مدل نظری، 5عامل رسیدن به بلوغ فکری، روانی،اجتماعی در زندگی فردی و اجتماعی و نیز ابهام در منطق زندگی زناشویی، کیفیت نامطلوب سرمایه اجتماعی، ناکارآمدی الگوهای ارتباطی و نطام ناکارآمد مدیریت حل تعارض را شامل می­شده که در فرایند وقوع طلاق موثر بوده­اند.

پژوهشی را هم فیروزجاییان و همکارانش در سال 1395 در شهر نوشهر، با تأکید بر اختلال عوامل رابطه­ای درون خانوادگی(بی­نظمی)، و تأثیر آن بر طلاق عاطفی به فرجام رسانیده­اند. روش تحقیق از نوع پیمایشی، ابزار سنجش، پرسشنامه محقق­ساخت و جامعه­ی آماری نیز شامل همه­ی زنان و مردان متأهّل شهر نوشهر بوده­است. نمونه­ی آماری، 383نفر برآورد شده و اطّلاعات با استفاده از پرسشنامه جمع­آوری گردیده­است.نتایج تحقیق نشان­داده که طلاق عاطفی با متغیّرهایی چون عدم همفکری مشترک، عدم همگامی مشترک، عدم همبختی مشترک و عدم همدلی مشترک، رابطه­ی معناداری دارد.همچنین با توجّه به

مدل ساختاری ارائه­شده، همه­ی این متغیّرها، 75درصد از تغییرات متغیّر وابسته (طلاق عاطفی) را تبیین کرده­اند.

هم­چنین، رستا عظیمی و عابدزاده نوبریان در پژوهشی با نمونه 60 نفری در سال 1392 به بررسی عوامل موثر بر بروز طلاق عاطفی در زنان متأهل شهر تهران پرداخته­اند. نتایج  این پژوهش نشان داده بین سطح تحصیلات زوج، میزان پای­بندی زوج به اعتقادات دینی، میزان دخالت خانواده زوج، اعتیاد زوج به مواد مخدر و مشروبات الکلی و میزان تماشای شبکه­های ماهواره­ای توسط زوج با طلاق عاطفی رابطه معناداری وجود دارد.

«بررسی طلاق عاطفی و عوامل جامعه­شناختی مؤثر بر آن در شهر تهران» پژوهشی­است که داودی و محمدی در سال 1391 با جامعه­ی آماری متشکل از خانواده­های ساکن  شهر تهران و نمونه­ای 500نفری، با نمونه­گیری دو مرحله­ای خوشه­ای و تصادفی انجام داده­اند. داودی و محمدی آورده­اند که فرض نظری ]پژوهش[  این است که برهم خوردن تعادل ساختار خانواده و تغییر در کارکردهای قوام­بخش آن، زمینه­ساز طلاق عاطفی­است. یافته­های تحقیق نشان داده­اند که متغیرهای نظم درون خانواده، ساختار قدرت خانواده و سرمایه اجتماعی درون خانواده بیشترین رابطه معنادار با میزان طلاق عاطفی را دارند. نتایج رگرسیونی نیز  بیان­گر آن است که متغیرهای مستقل تحقیق، حدود   0.665 از واریانس­ها و تغییرات طلاق عاطفی را تبیین کرده­اند.

 پژوهش باستانی و همکاران­اش (1390) با روش کیفی  و با هدف بررسی پیامدهای طلاق عاطفی و استراتژی­های مواجهه با آن، و با روش نظریه مبنایی انجام شده­است.این پژوهش­گران چنین آورده­اند که: اطلاعات از طریق مصاحبه عمیق با 20نفر از زنان مراجعه­کننده به یکی از مراکز مشاوره تهران جمع­آوری شده­اند. زنان در مصاحبه­ها، پیامدهای طلاق عاطفی را مواجهه خود و فرزندان با فشارها و مشکلات روحی بیان، و استراتژی­های متفاوتی را در مواجهه با طلاق عاطفی دنبال کرده­اند. استراتژی­های زنان  بر اساس هدف  به سه دسته رابطه­محور، خویشتن­محور و فرزندمحور تقسیم شده­اند. استراتژی­های رابطه­محور در صدد اصلاح و بهبودبخشی رابطه همسری اس. […]. هم­چنین استراتژی­ها بر اساس تأثیری که بر رابطه همسری دارند، به سه دسته مثبت، منفی و خنثی تقسیم شده­اند. نتایج پژوهش تفاوت و حتی در مواردی تضاد در استراتژی­های زنان را نشان می­دهد.

پژوهشی توسط کرمانی (1389) با عنوان «بررسی جامعه­شناختی عوامل اجتماعی موثر بر طلاق عاطفی معلمین زن در شهر ورامین» انجام شده­است.نتایج پژوهش نشان می‌دهند که بین متغیرهای سرمایه فرهنگی مشترک و عادت­واره متفاوت، دخالت خانواده زوجین، نظر خانواده فرد نسبت به طلاق قانونی، نارضایتی جنسی، طول مدت ازدواج و طلاق عاطفی رابطه معنادار وجود داشته­است.متغیر نارضایتی جنسی بیشترین تأثیر را بر طلاق عاطفی داشته و بین تفاوت پایگاه اجتماعی- اقتصادی، برآورد زیان از طلاق قانونی و طلاق عاطفی رابطه معنادار دیده نشده­است.

پژوهش الیسون و دیگر همکاران­اش (2011) با نمونه­ی 1500 نفری ( در طیف سنی35-18 ساله) نشان داده داشتن زندگی زناشویی توأم با خوشحالی و شادمانی با داشتن اعتقادات سنتی و مذهبی( نسبت به طلاق و گرایش به آن) هم­بسته است و به جز باورهای مذهبی فرد، داشتن پیش­زمینه و تصورات پیشین ( که در واقع متأثر از نهادهای اجتماعی­کننده و خانواده­ی مبدأ فرد است) نیز با تصور فرد از طلاق همبستگی دارد.

پژوهش­گر دیگری هم در مطالعه­ای به این نتیجه رسیده که طلاق عاطفی چندعاملی (برخلاف دیدگاه تک­عاملی) است و به علاوه اینکه نابسامان­شدن تصوراتی که زوجین،پیش از ازدواج از یکدیگر داشته­اند،باعث شکل­گیری طلاق عاطفی بین آنها می­شود.( چارلز، 2011).

موریزون و همکاران­اش در سال 2005پژوهشی را با عنوان «یک مطالعه آینده­نگر: طلاق و رابطه آن با کارآمدی خانواده» انجام داده­اند.آنها متغیرهای محیط خانواده، گرایش­های فرزندپروری والدین، خودتوصیفی والدین قبل از طلاق و سازه­های مدل مک­مستر را سنجیدند. سنجش اول قبل از وقوع طلاق و سنجش دوم پیش از وقوع طلاق، نتایج نشان دادند که خانواده­هایی که کارآمدی کلی کمتری از خود نشان دادند به ایستگاه طلاق رسیدند، این­ها هم­چنین در تمام سازه­های الگوی مک­مستر به­جز کنترل رفتار ناکارآمدی،واکنشی از خود نشان دادند.کارکرد خانواده به طور معناداری در سال­های پیش از وقوع طلاق کاهش یافته­بود. (موریزون و همکاران،(2005.

 

فرضیه­های پژوهش

 

  1. به نظر می­رسد بین پای­بندی به اعتقادات دینی و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.
  2. به نظر می­رسد بین سرمایه اجتماعی درون خانواده و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.
  3. به نظر می­رسد بین نظم درون خانواده و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.
  4. به نظر می­رسد بین شناخت زوجین از هم­دیگر و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.

 

روش پژوهش،جمعیت آماری، جمعیت نمونه و شیوه نمونه­گیری

این پژوهش، از لحاظ قالب موضوعی، کاربردی و از لحاظ روش،پیمایشی­است.جمعیت آماری تمامی خانواده­های شهرستان مسجدسلیمان در سال1396هستند(69714 هزار نفر). شیوه نمونه­گیری تصادفی ساده است و برای تعیین حجم نمونه از فرمول کوکران استفاده شده­است(382نفر).اطلاعات مورد نیاز با پرسشنامه گردآوری شدند.

 

یافته­های پژوهش؛ توصیف و تحلیل داده­ها

 

جدول شماره1 مقادیر آلفای آیتم­های متغیرها را نشان می­دهد.

جدول 1: مقادیر آلفای کرونباخ

                                متغیر                                   

تعداد گویه

مقدار آلفا

پای­بندی به اعتقادات دینی

10

81/0

سرمایه اجتماعی

17

79/0

نظم درون خانه

11

75/0

شناخت زوجین از یک­دیگر

8

78/0

سلامت روانی

11

81/0

طلاق عاطفی

12

79/0

 

بر اساس نتایج به دست آمده، از 382 نفر پاسخگوی نمونه،128 نفر مرد (51/33درصد) و 254 نفر زن (49/66درصد) از کل جمعیت آماری را تشکیل داده­اند. دامنه  سنی در گروه نمونه بین 20 تا 50 سال است. متغیر سن قبل از پردازش به 6 گروه تقسیم شد که بیشترین فراوانی مربوط به گروه سنی 30-26 سال(26/44درصد) و کمترین فراوانی در گروه­های سنی 50-46 (8/64درصد) سال قرار دارد. میانگین سن پاسخگویان 47/31، انحراف استاندارد 52/4 و واریانس متغیر سن 49/20 ، حداقل 20، حداکثر 50 و دامنه تغییرات 30 گزارش شده اند.حدود 31/1 درصد دارای تحصیلات دکترا و 125 نفر(73/32 درصد) تحصیلات کارشناسی داشتند.از 382 نفر حجم نمونه، 190 نفر معادل 5/49 درصد شاغل و 192 نفر معادل 5/50 درصد غیرشاغل بودند. بیشترین فراوانی مربوط به میزان هزینه، مربوط به 1 میلیون و 600 هزار تا 2 میلیون تومان( با 9/22 درصد) و کمترین فراوانی مربوط به هزینه 3 میلیون و 100 هزار تا 3 میلیون و 500 هزار تومان( با 8/0 درصد) بوده است. هم­چنین 30 نفر معادل 8/7 درصد به این سئوال درآمد نداده اند.همچنین، 304 نفر(2/79 درصد) دارای منزل شخصی و 80 نفر معادل (8/20 درصد) دارای منزل اجاره­ای بودند.

 

 

 

 

جدول 2: جدول توصیفی میزان طلاق پنهان عاطفی در میان خانواده­های مسجدسلیمان

میزان طلاق عاطفی پنهانی - میزان

کم

متوسط

زیاد

فراوانی

80

89

213

درصد

21

23

56

مجموع پاسخگویان = 382 نفر  ؛ مجموع درصد = 100

اطلاعات جدول 2 نشان می­دهد که گرایش به طلاق عاطفی در میان پاسخگویان چه وضعیتی دارد.منظور از گزایش به طلاق عاطفی، در واقع میل درونی فرد به این نوع طلاق است که به عللی آن را بروز نداده یا آن را به تعویق انداخته­است.این میل درونی یا پنهانی، در 21درصد از پاسخگویان کم و در میان حدود 80 درصد از آنان متوسط و زیاد گزارش شده­است.

 

فرضیه اول: به نظر می­رسد بین پای­بندی به اعتقادات دینی و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.

جدول3 شماره : ضریب همبستگی پیرسون برای پای­بندی به اعتقادات دینی و طلاق عاطفی

                   شاخص آماری

متغیرها

ضریب همبستگی پیرسون

(r)

سطح معنی­داری

(p)

پا­ی­بندی به اعتقادات دینی

طلاق عاطفی

56/0-

000/0

 

         

با توجه به نتایج به­دست آمده از جدول (3)، بین پای­بندی به اعتقادات دینیو طلاق عاطفی رابطۀ منفی و معناداری مشاهده می­شود. ضریب همبستگی بین دو متغیر معادل 56/0- نشان­دهنده وجود رابطه معنادار بین دو متغیر است. با توجه به سطح معناداری،این فرضیه در سطح معناداری 05/0 و سطح اطمینان 95درصد تأیید می­گردد. به عبارت دیگر، هر چه پای­بندی به اعتقادات دینیافراد بالا باشد، طلاق عاطفی در بین آنها کاهش می­یابد.

 

 

 

 

 

فرضیه دوم: به نظر می­رسد بین سرمایه اجتماعی درون خانواده و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.

جدول 4: ضریب همبستگی پیرسون برای سرمایه اجتماعی درون خانواده و طلاق عاطفی

                                   شاخص آماری

متغیرها

ضریب همبستگی پیرسون

(r)

سطح معنی­داری

(p)

سرمایه اجتماعی درون خانواده

طلاق عاطفی

54/0-

000/0

       

جدول (4)نشان می­دهد بین میزان سرمایه اجتماعیدرون خانوادهو طلاق عاطفی رابطۀ منفی و معناداری وجود دارد. به عبارت دیگر، هر چه سرمایه اجتماعی درون خانوادهافراد بیشتر باشد، طلاق عاطفی در بین همسران کاهش می­یابد.(درجه اطمینان 95درصد). 

 

فرضیه سوم: به نظر می­رسد بین بین نظم درون خانواده و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.

جدول 5: ضریب همبستگی پیرسون برای نظم درون خانواده و طلاق عاطفی

                                   شاخص آماری

متغیرها

ضریب همبستگی پیرسون

(r)

سطح معنی­داری

(p)

نظم درون خانواده

طلاق عاطفی

62/0-

000/0

       

                                                               

با توجه به نتایج به­دست آمده از جدول (5)، بین نظم درون خانواده و طلاق عاطفی رابطۀ منفی و معناداری وجود دارد. ضریب همبستگی 62/0- ، که نشان­دهنده وجود رابطه معنادار بین دو متغیر است،با توجه به سطح معناداری 05/0 به این معناست که هر چه نظم درون خانواده افراد بیشتر باشد، طلاق عاطفی در بین آنها کمتر است.این فرضیه با 95درصد اطمینان تأیید شده­است.

 

 

 

 

فرضیه چهارم: به نظر می­رسد بین شناخت زوجین از همدیگر و طلاق عاطفی رابطه وجود دارد.

جدول 6: ضریب همبستگی پیرسون برای شناخت زوجین از همدیگر و طلاق عاطفی

                                   شاخص آماری

متغیرها

ضریب همبستگی پیرسون

(r)

سطح معنی­داری

(p)

 

شناخت زوجین از هم­دیگر

طلاق عاطفی

7/0-

000/0

         

با توجه به جدول (6)، بین شناخت زوجین از همدیگر و طلاق عاطفی رابطۀ منفی و معناداری مشاهده می­شود. ضریب همبستگی به­دست آمده بین دو متغیر 7/0- و سطح معناداری نیز 05/. است.نتیجه اینکه هر چه شناخت زوجین از همدیگر بیشتر باشد، طلاق عاطفی بین آنها کاهش می­یابد.این فرضیه با 95/0 اطمینان تأیید شده­است. 

 

تحلیل رگرسیون چندمتغیره

جدول شماره7: تبیین عوامل مرتبط با طلاق عاطفی

             شاخص­های آماری

ضریب همبستگی چندگانه

ضریب تعیین

مقادیر

75/0

56/0

 

بر اساس آزمون رگرسیون چندمتغیره در تعیین طلاق عاطفی از روی مجموع متغیرهای مستقل موجود،ضریب همبستگی چندگانه (75/0= R) و ضریب تعیین (56/0=R2) به­دست آمده­است، یعنی از روی متغیرهای مستقل (فاصله­ای) معنی­دار موجود در مدل می­توان تا حدود 56/0 درصد واریانس طلاق عاطفی را تبیین کرد. از آن­جایی که مدل پژوهش توانسته با استفاده از متغیرهای: پای­بندی به اعتقادات دینی، سرمایه اجتماعی، شناخت زوجین از هم­دیگر و نظم درون خانواده، 56/0 از واریانس متغیر وابسته را پیش­بینی کند، از قدرت پیش­بینی خوبی برخوردار است.

 

 

 

جدول 8: تجزیه واریانس رگرسیون چند متغیره طلاق عاطفی

منبع تغییرات

درجه آزادی

مجموع مربعات

میانگین مربعات

کمیت f

سطح معنی­داری f

اثر رگرسیون باقی مانده

4

376

432/3224

317/3653

886/684

381/11

178/49

000/0

کل

380

749/7077

 

در جدول (8) مقادیر تجزیه واریانس رگرسیون چند متغیره طلاق عاطفی مشاهده می­شود.

جدول 9: ضرایب بتاهای متغیرهای مستقل مرتبط با متغیر طلاق عاطفی

 

نام متغیر

ضرایب استاندارد نشده

ضرایب استاندارد شده

 

مقدار T

 

سطح معناداری

B

انحراف استاندارد

Beta

شناخت زوجین از همدیگر

346/0-

116/0

122/0-

98/2-

008/0

سرمایه اجتماعی

596/0-

061/0

384/0-

482/7-

000/0

پایبندی به اعتقادات دینی

610/0-

069/0

399/0-

79/8-

000/0

نظم درون خانواده

147/0-

061/0

086/0-

43/2-

016/0

 

جدول (9) هم نشان می­دهد از بین ضرایب استاندارد شده­ی متغیرهای مستقل، پای­بندی به اعتقادات دینیبا (399/0- = Beta)، سرمایه اجتماعی با (384/0- = Beta)، شناخت زوجین از همدیگربا (122/0- =Beta)، نظم درون خانواده با (086/0- = Beta)، به ترتیب بیشترین سهم را در طلاق عاطفی دارند. به عبارتی هر کدام از این متغیرها ، به ترتیب توانسته­اند بیشترین تأثیر را در طلاق عاطفی داشته­باشند.

 

بحث و نتیجه­گیری

مطالعات جامعه­شناختی پیرامون نهاد خانواده در ایران، از ابعاد تئوریکی ( تاریخی، روان­شناختی و جامعه­شناختی) و امپریکال( خاصه در پارادایم اثباتی) پیشرفت به­نسبت خوبی داشته و در سال­های اخیر نیز مطالعاتی در پارادایم تفسیری ( هم با روش پدیدارشناسی و هم با رویکرد فمینیستی) انجام شده­اند؛ اما چنان که آمارهای رسمی نشان می­دهند، خانواده ایرانی دچار بحران است؛ هرچند سیاست­گزاری در مورد اعلام این اعداد و ارقام، صبغه­ی ایدئولوژیکی  و محافظه­کارانه را به روشنی بر جبین دارد.علی­رغم به فرجام رسیدن این پژوهش­ها، هم­چنان خانواده ایرانی مبتلابه مسائل بسیاری­است.از یک­سو، بی‌توجهی مدیران و مسئولان جامعه به نتایج این پژوهش­ها؛ از سویی هم، نهادن «بار تکفل» بیش از توان بر دوش خانواده ایرانی­، کارکردهای اصلی آن را با اختلالات جدی مواجه کرده است.؛ چیزی چون مجبور کردن خانواده­ها برای هزینه­کردن در امور آموزشی فرزندان، که به طور ذاتی و کارکردی بر عهده نهاد آموزش است.این مسائل را می­توان از دو منظر درون­زادی و برون­زادی بررسی کرد. مسائل درون‌زادی، خاص نهاد خانواده است و به دلیل همین خاص­بودگی­است که وجوه اشتراکی با مسائل خانواده در بسیاری از کشورهایی دارند که از نظر سطح توسعه­نیافتگی هم­رتبه ایران یا نزدیک به آن هستند. برخی دیگر از این مسائل، برون­زادی هستند؛ در این معنا که از ناحیه­ی سیستم­های محاط بر خانواده (سیستم­هایی مانند دین، سیاست و آموزش و پرورش) تحمیل می­شوند و تا آن هنگام که اختلالات و مسائل سیستمیک محیطی وجود دارند، خانواده ایران امروز هم در معرض این مسائل خواهد بود.

این پژوهش در همین راستا انجام شد؛ یعنی ورود به یکی از مسائل خانواده ایرانی به صورت کاربردی؛ و هم­چنان که پیشتر آوردیم، با روش پیمایش و با عنوان همبستگی در شهر مسجدسلیمان به عنوان اولین شهر جدید ایران پس از کشف نفت. ورود متخصصین انگلیسی و کارگرانی از دیگر کشورها و تکنولوژی روز زندگی، باعث شد تا این شهر به سرعت متجدد شود.هرچند امکانات شهری امروز مسجدسلیمان، نسبت و تشابه حتی اندکی به آن زمان ندارد، لیکن آثار ورود عناصر فرهنگ غربی هم در میان نسل گذشته مشاهده می­شود و هم در نسل جوان. چنان که جدول (2) نشان داد میل یا گرایش به طلاق عاطفی پاسخگویان، 21 درصد در حد پایین و حدود 80 درصد در حد متوسط و بالا گزارش شده­است.بدیهی­است که میزان طلاق واقعی و بالفعل در این اندازه نیست؛ و این تفاوت نشان می­دهد که مجموعه عللی باعث شده تا فرد مشتاق طلاق، این میل درونی یا گرایش را به صورت پنهانی نگه دارد و به صورت قانونی، اقدام نکند.در پژوهش حاضر، چهار فرضیه به آزمون گذاشته شدند.متغیرهای مستقل و وابسته، پس از عملیاتی­شدن با استفاده از طیف لیکرت در سطح همبستگی با هم مرتبط شدند.

همبستگی به­دست آمده در فرضیه اول ( وجود رابطه میان پای­بندی به اعتقادات دینی و پایین بودن گرایش به طلاق عاطفی)، منفی­است .نتیجه آزمون این فرضیه نشان داده که به ازاء یک واحد افزایش در اعتقادات دینی پاسخگو، میزان 6/5 درصد از میل او به طلاق عاطفی کاهش پیدا می­کند.این نتیجه با پژوهش الیسون و همکاران­اش (2011)  و رستاعظیمی  و همکارش در سال 1392هم­خوانی دارد. یکی از نتایج پژوهش الیسون و همکارش، وجود رابطه از نوع همبستگی میان نمره­ی مذهبی پاسخگویان و کم بودن تعارضات و اختلافات زناشویی بوده­است.از نگاه روان­شناختی و جامعه­شناختی و به صورت تئوریکی هم این نتیجه قابلیت تبیین دارد.از آنجا که دستورات دینی و مذهبی، طلاق را مکروه و در برخی موارد مستوجب عقوبت اخروی اعلام کرده­اند، معتقدین به دین( ولو این اعتقاد تنها جنبه­ی تعهد نظری داشته­باشد نه التزام عملی) حتی­المقدور کوشش می­کنند اختلافات و ناسازگاری­های زناشویی را حل کنند و بیشتر به تداوم زندگی آرام بیندیشند تا طلاق. این­گونه به زندگی مشترک یا طلاق نگریستن، نتیجه­ی وجهه­ی نظری­است که در طول زندگی فرد از طرف نهادهای اجتماعی­کننده، به­ویژه خانواده­ی مبدأ و دین به فرد القا می­شود.این نتیجه، همچنین نقش مؤثر این نهادها را گوش­زد می­کند.

بررسی نتیجه آزمون فرضیه دوم ( وجود رابطه بین میزان سرمایه اجتماعی و طلاق عاطفی) نشان داده که نوع رابطه منفی­است. از ضریب همبستگی پیرسون (54/0-) استنباط می­شود که  به ازاء یک واحد افزایش در میزان سرمایه اجتماعی فرد، به میزان 4/5 درصد از تصور او در مورد طلاق عاطفی می­کاهد.این نتیجه، با نتایج پژوهش داوودی و محمدی و کرمانی (1389)تطابق دارد. سرمایه اجتماعی در واقع و بنا بر دیدگاه پاتنام و بوردیو، شامل تعهدات، تکالیف، پیوندها، گره­ها و شبکه ارتباطات اجتماعی­است که پتانسیل دارد  تا به انواع دیگر سرمایه (به­وِیژه سرمایه اقتصادی) و ظاهر شدن به اشکالی از اصالت خانوادگی و اشرافیت تبدیل شود.در این مورد،گویی داشتن سرمایه اجتماعی بیشتر، چون در میدان توافق یا منازعه­ای چون خانواده قدرت بیشتری به فرد می­دهد، و قدرت بیشتر، امکان مستولی­کردن دیگر عاملان اجتماعی ( مانند همسر یا فرزند) را فراهم می­آورد؛ و به تعبیر کالینز، منجر به داشتن «انرژی عاطفی» بیشتر می­شود،فرد را محتاج زندگی در فضای بی­روح و سرد خانواده یا کنار آمدن با طلاق عاطفی نمی­کند. در دیدگاه کالینز، انرژی عاطفی از حس و عاطفه تشکیل می­شود و افراد آن را در موقعیت خاصی از خود نشان می­دهند. از نظر کالینز منابع احساسی و فرهنگی زیادی وجود دارند که در تعامل با همدیگر هستند و از آنجا که انرژی­های احساسی بالا یا پایین بستگی به داشتن منابع فرهنگی بالا یا پایین دارد و کسی که از انرژی بالایی برخوردار است می­تواند منابع جدید فرهنگی را از طریق گفت و گوهای جدید به دست آورد؛ اما کسی که انرژی احساسی پایینی دارد، ممکن است دچار لکنت زبان شده و حتی نتواند از منابع فرهنگی در دسترس­اش استفاده کند (کالینز، 1981: 1002).با این توضیح به نظر می­رسد نتیجه­ای که از آزمون این فرضیه به دست آمده، منطقی باشد.

در فرضیه سوم، هم­بستگی میان دو متغیر «نظم درون خانواده» و طلاق عاطفی معنادار و منفی گزارش شده­است.آزمون آماری نشان داده که به­ازاء یک واحد کاهش در متغیر نظم درون خانواده، به میزان 2/6 درصد از طلاق عاطفی یا میل به آن کاسته می­شود.نتیجه­ای که از این آزمون به دست آمده، پیش­تر در پژوهش فیروزجاییان و دیگر همکاران­اش در سال 1395 تأیید شده­بود.مانند فرضیه قبلی، این نتیجه هم­راستای نتیجه­ی تحقیق محمدی و داودی­است. نظم درون یک سیستم، تحلیلی است که تئوری­های توافقی مانند فونکسیونالیسم ارائه می­دهند.از این منظر، نظم درون سیستم خانواده، دارای کارکرد مثبت است.نتایج حاصل از وجود نظم می­تواند در رشد و شکوفایی اعضا خانواده، رضایت­مندی زناشویی، موفقیت همه­ی اعضا به­مثابه یک گروه اجتماعی و در نهایت، به نبود یا کاهش رویکرد طلاق عاطفی بین همسران مؤثر باشد. با این تحلیل فونکسیونی، به نظر می­رسد نتیجه به­دست آمده از این آزمون،قابل پذیرش و طبیعی­است.

بررسی نتیجه آزمون فرضیه چهارم پژوهش نشان از رابطه­ی منفی و معنادار بین شناخت زوجین از هم­دیگر و طلاق عاطفی دارد؛ به این معنا که با کاهش یک واحد در آشنایی و شناختی که زوجین از یکدیگر دارند، 7 درصد افزایش در طلاق عاطفی نتیجه خواهد شد.نتیجه­ی این آزمون با نتیجه پژوهش باستانی در سال 1390 و همکاران­اش در سال 2011؛ مویزون و همکاران­اش در سال 2005 و نیز چارلز و همکاران­اش در سال 2011 مطابقت دارد. روند شکل­گیری شخصیت هر فرد درون خانوداه و جامعه را بوردیو با مفهوم «هابیتوس» توضیح می­دهد.بوردیو، یکی از راه­های تبیین زندگی اجتماعی را شناخت کنش­های کنش­گران و معانی بین­الاذهانی مبتنی بر آن می­داند.هم شیوه انجام کنش و شیوه معنادادن به کنش دیگران، توسط هابیتوس کنش­گر انجام می­شود. هابیتوس یا عادت­واره، «ساختارهای روانی یا شناختی» هستند که کنش­گران به­واسطه آن‌ها با جهان اجتماعی روبرو می­شوند.انسان­ها از یک سری طرح­های درونی­شده‌ای برخوردارند که از طریق آن‌ها به ادراک، فهم و ارزیابی جهان اجتماعی می­پردازند.از طریق چنین طرح‌هایی­است که افراد عملکردهای‌شان را ایجاد کرده و آن‌ها را ادراک و ارزیابی می‌کنند. با این حال، عادت­واره « نوعی آمادگی عملی، نوعی آموختگی ضمنی، نوعی فراست، نوعی تربیت­یافتگی اجتماعی از نوع ذوق و سلیقه است که به عامل اجتماعی این امکان را می‌دهد که روح قواعد، آداب، جهت­ها، روندها، ارزش­ها و دیگر امور حوزه‌ی خاص خود (حوزه علمی، اقتصادی، ورزشی، هنری،سیاسی...) را دریابد، درون آن پذیرفته شود، جا بیفتد و منشأ اثر شود.» (بوردیو،15:1380).منظور بوردیو این است که اگر کنش­گران در هنگام انتخاب همسر، یا حتی پس از وقوع ازدواج و وارد شدن به زندگی مشترک، بتوانند هابیتوس­های بکدیگر را بشناسند،به طور قطع، کنش و واکنش خود را چنان جهت می­دهند که بیشتر به سمت توافق و تواصل پیش برود و نه تضاد و طلاق.

نتیجه اینکه بر اساس نتایج پژوهش حاضر و برخی پژوهش­هایی که پیش از این در تبیین مسائل مختلف خانواده ایرانی انجام­شده، برخی از این مسائل از کارکردهای پنهان روند مدرنیزاسیون محسوب می­شود.تحولات ساختاری در جامعه، معمولا با اختلال کارکردی در نهادهای اصلی جامعه همراه است. خانواده ایرانی هم زمان با انقلاب مشروطیت دچار تغییر ساختی و در نتیجه کارکردی شد.بنابراین، بخشی از این مسائل، هم طبیعی­است و هم قابل پیش­بینی بود.گذار جامعه از یک مرحله به مرحله­ی دیگر، به طور معمول، پیامدهای منفی به همراه دارد.اما از آنجا که نهاد خانواده در مبادله کارکردهای­اش با دیگر نهادها، و در میدان رقابت و منازعه، قدرت چندانی ندارد، توان رقابت را از دست می­دهد.طی یک سده گذشته، ناتوانی نهادهای دیگری مانند نهاد سیاست، دین و آموزش و پروش در انجام و ایفا وظایف ذاتی خود، باعث سرریز شدن این وظایف به نهاد خانواده شده و پیش­بینی می­شود اگر این روند متوقف نشود،مسائل خانواده­ها بیشتر هم خواهند شد.از سوی دیگر، تداخل کارکردهای نهادی اصلی در ایران امروز، باعث «تناقض کارکردی» خانواده شده­است. توضیح اینکه، آموزش رسمی در ایران، چون وجه تعلیمی را مغفول نهاده و مشغول وجه تربیتی ایدئولوژیکی شده، عناصر فرهنگی­ای را به دانش­آموزان و دانشجویان می­آموزد که تفسیری متضاد با تفسیر درون خانوداه از آن مستفاد می­شود.مثلا، عناصر فرهنگی­ای مانند نظم، اعتقادات دینی، سلامت جسم و روان، بهداری روانی، میل به انباشت انواع سرمایه و مواردی از این دست، هم شاگردان ( در هر مقطعی ) را دچار تناقض در نظر و عمل می­کند و هم عمل­کرد تربیتی خانواده­ها را بی­اثر. با این توضیح، به نظر می­رسد یکی از راه­حل­ها برای رهانیدن خانواده ایرانی از مسائل مبتلابه، تفکیک کارکردی نهادهای اصلی و حفظ استقلال این نهاد باشد. دیگر اینکه،متغیرهای خردی که در سوق دادن همسران به سمت طلاق عاطفی مؤثرند( به­خصوص موارد به کار رفته در این پژوهش)، ارتباط وثیقی با نهاد اقتصاد به صورت کلان و توانایی مالی خانواده­ها به صورت ملموس دارند.انباشت سرمایه اجتماعی و فرهنگی، مهم انگاشتن سلامت جسمی و روانی، دین­داری مبتنی بر فراغت بال و... که در زمره­ی عناصر فرهنگ غیرمادی محسوب می­شوند، زمانی فرصت توجه به آنها برای زوج خانواده فراهم می­شود که به تعبیر مازلو،نیازهای حیاتی­شان پیشتر فراهم آمده­باشند.



[1] Steel & kid

[2] Skanzoni & Skazoni

[3]. Przed Child

 

- Azimi Rastah, Mahmoud and Abedzadeh Novarbian, Mehrnaz (2012), Investigating factors affecting the occurrence of emotional divorce among couples in family, Iranian sociology studies, 3 (10), 46-31.

Bourdieu, Pierre(1984). Distinction: A SocialCritique of the Judgments of the Taste.  Routledg.

- Bastanee, Susan; Golzari, Mahmoud and Roshani, Shohreh (2011), The Effect of Emotional Divorce and Exposure Strategies, Journal of Family Studies, Vol. 7, No. 26. 257-241.

-  Bourdieu, Pierre (1391), Sociological Issues, translated by Pirouz Yazidi's , Tha'ran: Rhellat Publishing.

-Bourdieu, Pierre (2001), Theory of Action: Practical and rational choice, translated: Morteza Mardiha, Tehran: Naghsh –o-negar.

- Bourdieu, Pierre (2002), Distinction, translated by Hassan Chavashian, Tehran:Sales.

- Bukhara'i, Ahmed (2007), The Sociology of Silent Life in Tehran, Tehran: Pajhwake  Jamee.

- Cohen, Bruce (1397), An Introduction to Sociology, Translated by Mohsen Solasi, Tehran: Farhange Moaser.

-            Charls,Garriso 2011. The Influence of Parenting Styles on Children, Cognitive Development. Louisiana State University Center.

-            Collins, Randall. (1981). On The Micro Foundation of Macrosociology, American Journal of Sociolohy, 86. (5), 984-1014.

-             Ellison, Christopher G & Walker, Anthony B & Glenn, Norval D & -Marquardt Elizabeth (2011). " The effects of parental marital discord and divorce on the religious and spiritual lives of young adults". Social Science Research, 40. 538–551.

Morrison, Andrea L.; &Others (2005). A Prospective Study of Divorce and Its Relationship‌to Family Functioning. Source: N/AScanzoni, J. & Scanzoni. Letha Dawson (1988), Men, Women and Chang: a sociology of  marriage and family.New York: McGraw Hill.

-E,zazi, Shahla (2008), Family Sociology, Emphasizing the Role, Structure and Function of Family in the Contemporary Period, Tehran: Rowshangaran Publicatiln.

- Ebrahimi Manesh, Maryam and Shekarbegi, Aliyeh (2016), Identification of the occurrence of the divorce phenomenon in Tehran, PhD dissertation of sociology, Tehran, Azad University, Central unit.

- Firoozjayyan, Ali Asghar and Gholam Razazadeh, Fatemeh (2014), Sociological Analysis of the Levels and Factors Affecting Emotional -Divorce, Third National Congress of Pathology of Women and Family, Mazandaran University.

- Gay Roche (1376), Theology of Talcott Parsons, translation of A.nik Gohar, Tehran: Tebayan.

- Giddens, Anthony (2008), Global Perspectives, Translation by Mohammad Reza Jalayipour, Tehran: Nayer Ney.
- Giddens, Anthony (2008), Third Way, Translation by Manouchehr Saboori, Tehran: Kakhnoons Publishing.

- Inglehart, R, and Wells (2010), Modernization, Cultural Change and Democracy, Jacob Ahmadi Translation, Tehran: Kawir.

- Inglehart, Ronald (1994), Industrial transformation in the advanced industrial society, translation by Maryam Viter, Tehran: Kawir.

- Jenkins, Richard (2006), Pierre Bourdieu, translation by Hassan Chavashian and Leila Jouefshani, Tehran: Ney.

- Kermani, Mina (2010), Sociological Study of Social Factors Affecting the Emotional Divorce of Female Teachers in the City of Varamin, Master's thesis, Azad University of Tehran North Branch, Faculty of Management and Social Sciences.

-            Mandemakers, Jornt J & Monden, Christiaan W.S & Kalmijn, Matthijs (2010). " Are the effects of divorce on psychological distress modified by family background?". In: life course research, 15, 27- 40.

- Mahdavi, M. P. (1996). Comparative Study of Marriage Changes, Tehran: Shahid Beheshti Publishing.

 Moeedfar, Sa'id (2016), Sociology of Social Issues of Iran, Tehran: Noore elm.

- Moshoniz, J. (2016) Social Issues, Translation by Hooshang Naibi, Tehran: Research Center for Culture, Arts and Communication in association with the Social Council of the Country.

- Parvin, Sattar, Davoudi, Maryam and Mohammadi, Fariborz (2012), Effective Sociological Factors in Emotional Divorce among Tehrani Families, Women's Strategic Exploitation Magazine, 4 (56): 153-119.

- Pathnam, Robert et al. (2006), Social Capital: Trust, Democracy and Development, translated by Afshin Khavbas and Hossein Pouyan, Tehran: Shiraz Publishing

- Rafipour, Faramarz (1986), Rural Society and its Needs, Tehran: Scientific Publishing Company.

- Ritzer, George (2017), Theories of Contemporary Sociology and its Classical Origins, Translated by Khalil Mirzaee and Ali Baqaki Sarabi, Tehran: Publications of Sociologists.

- Saraie, Hasan and Seyhgalo, Sajjad (2014), A Study of the Time Value Change of the Child in the Family, Journal of Social Studies and Research, Volume 3, Number 2, Summer, 293-261.

-Steel, Liz, and Kid, Warren (2009). Familiar Sociology of Families,translation by Fariba Sidan and Afsaneh Kamali, Tehran, Alzahra University Press.

-Tavasoli, Gholam Abbas (2016), Theories of Sociology, Tehran:SAMT.

-The group of authors of Payame Noor University (2018), Social Issues of Iran, Tehran: Payame Noor Publications.

- Website at: https://www.sabteahval.ir/default.aspx?tabid 68356835; June 30,2019.